دفتر سرخ - شعرهای زنده یاد ابوالفضل سپهر

اتل متل ابوالفضل

اتل متل يه شاعر...در مدح مرحوم اباالفضل سپهر

اسم خداي رحمان
اول قصّه ي ماست
قصّه ي قصّه گوي
قصّه هاي غصّه هاست
_
اتل متل يه شاعر،
پر از شوره و احساس
قصّه مي گه ز نرگس
قصّه اي از گل ياس
_
اتل متل يه شاعر
مهربون و با صفا
هميشه مي نويسه
اون براي بچه ها
_
اتل متل يه شاعر
که درد جبهه داره
اتل متل مي خونه
قصّه داره دوباره
_
اتل متل يه شاعر
ضد ثموده و عاد
راوي يک حماسه
مثل حضرت سجاد
_
همون که شام و کوفه
شور و غوغا به پا کرد
با خطبه هاش اون جاها
عالمو کربلا کرد
_
شاعر قصه ي ما
اون شاعر_ شهيدا
پرستو شده حالا
جماعت بچه ها
_
چن ماه پيش مي گفتن
بستري و بيماره
مدتيه شاعرِ
ما کليه نداره
_
شاعر قصه ي ما
ابوالفضل سپهره
هموني که باني
اتل متل تو شعره
_
اتل متل يه بابا...
اتل متل راحله...
اتل متل يه مادر...
اتل متل يه جعبه...

يه موقعي با شعراش
شور و غوغا به پا کرد
ياد هزار تا مجروح
يادي ز لاله ها کرد
_
ياد اونا که رفتن
تو ذهن بچه ها کرد
ناله ز بي مهريِ
مردم و با اون ها کرد
_
شور توي دل ها انداخت
با لحن بچه گونه
به ياد ما ها انداخت
بي مهري زمونه
_
هزار هزار شيميايي
هزار مجروح اعصاب
هزار شهيد گمنام
هزار تا آدم خواب
_
هزار هزاران‌ پدر
هزار هزار تا مادر
هزار تا ديده به راه
هزار هزار تا همسر
_
هزار هزار پرستو
هزار هزار شقايق
هزار هزار پرنده
هزار هزار تا عاشق
_
هزار هزار ناسپاس
هزار هزار باصفا
هزار تا زخم زبون
هزار تا مهر و وفا
_
شاعر قصه ي ما
با اون قلب شکسته
قلبي که مشکل داره
تو آي سي يو نشسته
_
چنت ماه پيش شنيدم
شاعر ما _بيماره
به کمک و دعاي
ما ها نياز داره
_
تا اين که بيرون بياد
شعر بخونه دوباره
بازم براي ما ها
اتل متل بياره

اتل متل يه شاعر
مي گف شفا مي گيرم
من از حضرت زهرا(سلام الله عليها)
يه روز دوا مي گيرم
_
اتل متل يه شاعر
که ديگه بين ما نيست
توي درس محبت
نمره ي اون شده بيست
_
آقا مي گفت_ که کم نيست
اين از کار شهيدا
گسي زنده بداره
نام و يادي از اون ها
_
اتل متل يه شاعر
که سکته کرد و جون داد
با حرفي که آقا گفت
کي خوام بگم که خون داد
_
اتل متل يه شاعر
اون که شفا گرفته
از سه نفر يه باره
همون شفا گرفته
_
اتل متل يه شاعر
با ذکر نرگس و ياس
رسيد به وصل جسين(عليه السلام)
رسي به وصل عباس(عليه السلام)
_
ولادت حسين(عليه السلام) بود
بسته شد اون چشم پاک
ولادت سقا بود
دفن شدش زير خاک
_
گر چه سپهر ماها
ديگه شعر نمي خونه
مي خوام بگم که راهش
بازم زنده مي مونه
_
اتل متل يه دنيا پر
از زشتي و فحشا
يه سيدي از خمين
کرد اون و شهر گل ها
_
اتل متل جوونا
که مثل پروانه ها
دور شمع وجودش
پر مي زدن اون روزا
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 12:8  توسط ابراهیم شیشه گر  | 

آي قصه قصه قصه
نون و پنير و پسه
هيچ تا حالا شنيدي
تانکا بشن قناصه؟

ميدوني بهضي وقتا
تانکا قناصه بودن
تا سري رو مي ديدن
اون سر و مي پپروندن

سه راه شهادت کجاست؟
ميدو ني دوشکا چيه؟
ميدوني تانک يعني چي؟
يا آر.پي. جي زن کيه؟

آر.پي.جي زن بلند شد
"وما رَميتَ " رو خوند
تانک اونو زودتر زد
يه جفت پوتين ازش موند

يه بچه بسيجي
اونور ميدونه مين
زير شنيهاي تانک
له شده بود رو زمين

خودم تو ديده باني
با دوربين قرارگاه
رفيقمو مي ديدم
تو گودي قتلگاه

آر.پي.جي تو سرش خورد
سرش که از تن پريد
خودم ديديم چند قدم
بدون سر مي دويد

هيچ مي دوني يه گردان
که اسمش الحديده
هنوزم که هنوزه
گم شده ناپديده

اتل متل توتوله
چشم تو چشم گلوله
اگر پاهات نلرزيد
نترسيدي، قبوله

ديدم که يک بسيجي
نلرزيد اصلا پاهاش
جلو گلوله وايساد
زل زده بود تو چشاش

گلوله هم اومد و
از دو چشم مردونه
گذشت و يک بوسه زد
بوسه اي عاشقونه

عاشقي يعني اينکه
چشمهايي که تا ديروز
هزار تا مشتري داشت
چِندش مياره امروز

اما غمي نداره
چون عاشق خداشه
به جاي مردم، خدا
مشتري چشاشه


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 12:6  توسط ابراهیم شیشه گر  | 

اتل متل يه شاعر
اسم خداي رحمان
اول قصّه ي ماست
قصّه ي قصّه گوي
قصّه هاي غصّه هاست
_
اتل متل يه شاعر،
پر از شوره و احساس
قصّه مي گه ز نرگس
قصّه اي از گل ياس
_
اتل متل يه شاعر
مهربون و با صفا
هميشه مي نويسه
اون براي بچه ها
_
اتل متل يه شاعر
که درد جبهه داره
اتل متل مي خونه
قصّه داره دوباره
_
اتل متل يه شاعر
ضد ثموده و عاد
راوي يک حماسه
مثل حضرت سجاد
_
همون که شام و کوفه
شور و غوغا به پا کرد
با خطبه هاش اون جاها
عالمو کربلا کرد
_
شاعر قصه ي ما
اون شاعر_ شهيدا
پرستو شده حالا
جماعت بچه ها
_
چن ماه پيش مي گفتن
بستري و بيماره
مدتيه شاعرِ
ما کليه نداره
_
شاعر قصه ي ما
ابوالفضل سپهره
هموني که باني
اتل متل تو شعره
_
اتل متل يه بابا...
اتل متل راحله...
اتل متل يه مادر...
اتل متل يه جعبه...

يه موقعي با شعراش
شور و غوغا به پا کرد
ياد هزار تا مجروح
يادي ز لاله ها کرد
_
ياد اونا که رفتن
تو ذهن بچه ها کرد
ناله ز بي مهريِ
مردم و با اون ها کرد
_
شور توي دل ها انداخت
با لحن بچه گونه
به ياد ما ها انداخت
بي مهري زمونه
_
هزار هزار شيميايي
هزار مجروح اعصاب
هزار شهيد گمنام
هزار تا آدم خواب
_
هزار هزاران‌ پدر
هزار هزار تا مادر
هزار تا ديده به راه
هزار هزار تا همسر
_
هزار هزار پرستو
هزار هزار شقايق
هزار هزار پرنده
هزار هزار تا عاشق
_
هزار هزار ناسپاس
هزار هزار باصفا
هزار تا زخم زبون
هزار تا مهر و وفا
_
شاعر قصه ي ما
با اون قلب شکسته
قلبي که مشکل داره
تو آي سي يو نشسته
_
چنت ماه پيش شنيدم
شاعر ما _بيماره
به کمک و دعاي
ما ها نياز داره
_
تا اين که بيرون بياد
شعر بخونه دوباره
بازم براي ما ها
اتل متل بياره

اتل متل يه شاعر
مي گف شفا مي گيرم
من از حضرت زهرا(سلام الله عليها)
يه روز دوا مي گيرم
_
اتل متل يه شاعر
که ديگه بين ما نيست
توي درس محبت
نمره ي اون شده بيست
_
آقا مي گفت_ که کم نيست
اين از کار شهيدا
گسي زنده بداره
نام و يادي از اون ها
_
اتل متل يه شاعر
که سکته کرد و جون داد
با حرفي که آقا گفت
کي خوام بگم که خون داد
_
اتل متل يه شاعر
اون که شفا گرفته
از سه نفر يه باره
همون شفا گرفته
_
اتل متل يه شاعر
با ذکر نرگس و ياس
رسيد به وصل جسين(عليه السلام)
رسي به وصل عباس(عليه السلام)
_
ولادت حسين(عليه السلام) بود
بسته شد اون چشم پاک
ولادت سقا بود
دفن شدش زير خاک
_
گر چه سپهر ماها
ديگه شعر نمي خونه
مي خوام بگم که راهش
بازم زنده مي مونه
_
اتل متل يه دنيا پر
از زشتي و فحشا
يه سيدي از خمين
کرد اون و شهر گل ها
_
اتل متل جوونا
که مثل پروانه ها
دور شمع وجودش
پر مي زدن اون روزا
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 12:2  توسط ابراهیم شیشه گر  | 

 

اتل متل‌ يه‌ مادر

نحيف‌ و زار و خسته‌

با صورتي‌ حزين‌ و

دستاي‌ پينه‌ بسته‌



بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌

چه‌ جور ميشه‌ سوخت‌ و ساخت‌

با بيست‌ هزار تومن‌ پول‌

اجاره‌ خونه‌ پرداخت‌



اجاره‌هاي‌ سنگين‌

خرج‌ مدرسه‌ ما

خرج‌ معاش‌ خونه‌

خرج‌ دواي‌ مينا



بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌

چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد

با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌

صورتا رو قشنگ‌ كرد



بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌

چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد

يااينكه‌ بي‌ رنگ‌ مو

موي‌ سياهو رنگ‌ كرد



وقتي‌ كه‌ گفتند بابا

تو جبهه‌ها شهيد شد

خودم‌ ديدم‌ يك‌ شبه‌

چند تا موهاش‌ سفيد شد



مي‌ خواي‌ بدوني‌ چرا

نصف‌ موهاش‌ سفيده‌؟

بپرس‌ كه‌ بعد بابا

چي‌ ديده‌، چي‌ كشيده‌



يا ميره‌ داروخانه‌

برا دواي‌ مينا

يا كه‌ ميره‌ سمساري‌

يا كه‌ بهشت‌ زهرا(س‌)



يه‌ روز به‌ دنبال‌ وام‌

مامان‌ ميره‌ به‌ بنياد

يه‌ روز به‌ دنبال‌ كار

پيرِ آدم‌ درمياد



هر وقت‌ به‌ مامان‌ ميگم‌:

«طعم‌ غذات‌ عاليه‌»

مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:

«جاي‌ بابات‌ خاليه‌»



بعضي‌ روزا كه‌ توي‌

خونه‌ غذا نداريم‌

غذاي‌ روز قبلو

برا مينا ميذاريم‌



مينا با غم‌ ميپرسه‌:

«غذا فقط‌ همينه‌؟»

مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:

«بابات‌ كجاس‌ ببينه‌؟»



وقتي‌ كه‌ بيست‌ مي‌گيرم‌

مياد پيشم‌ ميشينه‌

نوازشم‌ مي‌كنه‌

نمره‌ها مو مي‌بينه‌



ميگم‌: «معلمم‌ گفت‌

كه‌ نمره هات‌ عاليه‌»

مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:

«جاي‌ بابات‌ خاليه‌»



يه‌ بار گفتم‌: «مامان‌ جون‌

اين‌ آقا بقاليه‌

با طعنه‌ گفت‌ تو خونه‌

جاي‌ بابات‌ خاليه‌؟»



تا حرف‌ من‌ تموم‌ شد

با دست‌ تو صورتش‌ زد

با گريه‌ گفت‌: «اي‌ خدا

بي‌شرفي‌ تا اين‌ حد؟»



ميگم‌ : «مامان‌ راست‌ بگو

اگه‌ بابا دوست‌ داشت‌

چرا ازت‌ جدا شد

پس‌ چرا تنهات‌ گذاشت‌؟»



چشم‌ ميدوزه‌ تو چشمام‌

لب‌ ميگزه‌ ، مي‌خنده‌

بيرون‌ ميره‌ از اتاق‌

محكم‌ در و مي‌بنده‌



رفتم‌ و از لاي‌ در

توي‌ اتاقو و ديدم‌

صداي‌ گريه‌هاشو

از لاي‌ در شنيدم‌



داشت‌ با بابام‌ حرف‌ ميزد

چشاش‌ به‌ عكس‌ اون‌ بود

انگار كه‌ توي‌ گلوش‌

يه‌ تيكه‌ استخون‌ بود



«مرتضي‌ جون‌ ميدونم‌

زنده‌اي‌ و نمردي‌

بعد خدا و مولا

ما رو به‌ كي‌ سپردي‌؟



دست‌ خوش‌ آقا مرتضي‌

خوش‌ به‌ حالت‌ كه‌ رفتي‌

ما اينجا مستأجريم‌

تو اونجا جا گرفتي‌؟



خواستگاريم‌ يادته‌؟

چند تا سكه‌ مهرمه‌

مهريه‌ مو كي‌ ميدي‌؟

گره‌ توي‌ كار مه‌



مهريه‌مو كي‌ ميدي‌

دختر مون‌ مريضه‌

بياببين‌ كه‌ موهاش‌

تند تند داره‌ ميريزه‌



مهريه‌مو كي‌ ميدي‌؟

اجاره‌ خونه‌ داريم‌

صاحب‌ خونه‌ مي‌گفتش‌

ديگه‌ مهلت‌ نداريم‌



امروز كه‌ صاحب‌ خونه‌

اومد برا اجاره‌

همسايمون‌ وقتي‌ گفت‌

مهلت‌ بده‌ نداره‌



يهو تو كوچه‌ داد زد:

اينا همش‌ بهونه‌اس‌

دق‌ّ اجاره‌ داره‌

دردش‌ اجاره‌ خونه‌اس‌



به‌ من‌ چه‌ شوهرش‌ رفت‌

يا كه‌ زن‌ شهيده‌

خونه‌ اجاره‌ كرده‌

يا خونه‌ مو خريده‌؟



درد دل‌ خسته‌مو

فقط‌ برا تو گفتم‌

چون‌ از تموم‌ مردم‌

«به‌ من‌ چه‌» مي‌شنفتم‌



ميگم‌ خونه‌ نداريم‌

خيلي‌ مريضه‌ بچه‌

ساية‌ سرنداريم‌

همه‌ ميگن‌ «به‌ من‌ چه‌»



با آه‌ خود به‌ عكس‌

بابا جونم‌ جون‌ ميده‌

چادرو وَرميداره‌

موهاشو نشون‌ ميده‌



صورتشو ميذاره‌

روصورت‌ شهيدش‌

بابام‌ نگاه‌ مي‌كنه‌

به‌ موهاي‌ سفيدش‌



اشك‌ مامان‌ مي‌ريزه‌

روصورت‌ باباجون‌

بابام‌ گربه‌ ميكنه‌

براي‌ غمهاي‌ اون‌



بابا با چشماش‌ ميگه‌

قشنگ‌ِ مهر بونم‌

همسر خوب‌ و تنهام‌

غصه‌ نخور مي‌دونم‌



اتل‌ متل‌ يه‌ مادر

نحيف‌ و زار و خسته‌

با صورتي‌ حزين‌ و

دستاي‌ پينه‌ بسته‌



دستاي‌ پينه‌دارش‌

عجب‌ حماسه‌ سازه‌

دستايي‌ كه‌ شوهرش‌

خيلي‌ به‌ اون‌ مينازه‌



دستايي‌ كه‌ پرچم‌ِ

بابا رو ورميداره‌

توي‌ خزون‌ غيرت‌

دستايي‌ كه‌ بهاره‌



دستايي‌ كه‌ عينهو

دست‌ بابا مي‌مونه‌

نمي‌ذاره‌ سلاح‌ِ

بابام‌ زمين‌ بمونه‌



دستي‌ كه‌ بچه‌هاشو

بسيجي‌ بار مياره‌

بذر غيرت‌ و ايمان‌

تو روحشون‌ ميكاره‌



درسته‌ كه‌ شوهرش‌

تو جبهه‌ها شهيد شد

درسته‌ كه‌ موي‌ اون‌

بعد بابا سفيد شد



اما خون‌ بابا و

موهاي‌ مادر من‌

وقتي‌ با هم‌ جمع‌ شدن‌

سيلي‌ زدن‌ به‌ دشمن‌



سرخي‌ صورت‌ اون‌

سرخي‌ خون‌ باباست‌

موي‌ سفيد مادر

افتخار بچه‌هاست‌



بايد فهميده‌ باشي‌

چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد

با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌

صورتا رو قشنگ‌ كرد



بايد فهميده‌باشي‌

چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد

يا اينكه‌ بي‌رنگ‌ مو

موي‌ سياهو رنگ‌ كرد



اتل‌ متل‌ يه‌ مادر

خيلي‌ چيزا ميدونه‌

از بي‌مروّتيها

از بازي‌ زمونه‌



اي‌ كه‌ در اين‌ حوالي‌

غربت‌ مارو ديدي‌

صداي‌ ناله‌هاي‌

مادرمو شنيدي‌



دست‌ رو گوشات‌ گذاشتي‌

چشماتو خيره‌ كردي‌

زل‌ زدي‌ به‌ مادرم‌

فكر كردي‌ خيلي‌ مردي‌؟



تو كه‌ به‌ زخم‌ قلب‌

مامان‌ نمك‌ گذاشتي‌

اگه‌ مامان‌ بميره‌

مادرمو تو كشتي‌



اگه‌ بابام‌ نبودش‌

هر چي‌ داشتي‌ مي‌خوردن‌

مال‌ و منالت‌ كه‌ هيچ‌

مادرتم‌ مي‌بردن‌



اگه‌ مامان‌ بميره‌

دق‌ مي‌كنم‌، مي‌ميرم‌

پيش‌ خدا و بابام‌

من‌ جلو تو مي‌گيرم‌



 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:59  توسط ابراهیم شیشه گر  | 

به قول خود سپهر، شاعر اين اشعار، افراد ديگرى بودند و او فقط قافيه‏ها را جابه‏جا مى‏كرد.
بهار 83، نفس‏هاى آخرش را مى‏كشيد كه با سپهر و چند تا از بچه‏ها رفتيم اصفهان، منزل شهيد همت. از قضا، مهمان عزيزى هم داشتند؛ يك برادر جانباز با خانواده‏اش، مهمان خانواده شهيد همت بودند. همين كه وارد منزل شديم، سپهر رو به من كرد گفت: «اين جا چه با حاله! آدم احساس سبكى مى‏كنه».
لحظاتى بعد كه همه نشستند، به ابوالفضل اشاره كردم و
گفتم: يكى از شعرهايت را بخوان؛ او هم شروع كرد و خواند. اسم شعر قصه ازدواج بود. صد بيت از اين اشعار را با همان احساس داغ و بغض هميشگى‏اش خواند؛ طورى كه اشك را مهمان چشم همه حضار كرد...
همين كه راه افتاديم، حسين گفت: «آدم اصفهان بيايد و شهرضا نرود؟ آقا جان! الاّ و بالله، نمازمان را بايد كنار مزار شهيد همت بخوانيم».
گفتم: «بابا اين جا تا شهرضا 75 كيلومتر فاصله است. ما هم بايد از اين جا برويم دوكوهه. باشد براى دفعه بعد».
سپهر كه تا اين لحظه ساكت بود، برگشت و گفت: «اگر مى‏رفتيم شهرضا خيلى خيلى خوب بود».
گفتم: مى‏رويم شهرضا.
بين راه از سپهر پرسيدم: «شعرى كه خونه حاجى خواندى، از قبل انتخاب شده بود»؟ گفت: «نه همين طور كه دفتر را باز كردم، اين شعر آمد؛ من هم آن را خواندم».
دقايقى از اذان مغرب گذشته بود كه رسيديم شهرضا. يك‏راست رفتيم سر مزار شهيد همت. سپهر، آن جا نماز باحالى خواند و بعد آغوش باز كرد و سنگ مزار حاجى را مثل جان شيرين در بغل گرفت.
همان جا كنار مزار همت، بساط شاممان را پهن كرديم. در حين شام خوردن، سپهر گفت: «من تصميمم را گرفتم».
گفتم: چه تصميمى؟
گفت: چاپ مجموعه شعرهايم!
***
كتاب «دفتر آبى» مجموعه‏اى از منظومه‏هاى «اتل متل» مرحوم سپهر است كه از سال 77 و در اثر نشست و برخاست با ايثارگران و خانواده‏هاى شهدا و جانبازان و با مشاهده غفلت‏ها و كاستى‏هاى بى‏شمارى كه در حفظ دستاوردهاى شهدا و فرهنگ ايثار و شهادت وجود داشت، شروع به سرودن آنها كرد. در ضمن، چند غزل از نويسنده نيز در پايان كتاب آمده است.

پس از ان مجموعه ی کاملتری تحت عنوان دفتر سرخ به همراه عکسهای و خاطره هایی از این شاعر به چاپ رسید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:51  توسط ابراهیم شیشه گر  | 

سفر گزید از این کوچه باز همنفسی ...

اتل متل یه بابا
که اون قدیم قدیما
حسرتشو می خورن
تمامی بچه ها

*

اتل متل یه دختر
 دردونه باباش بود
بابا هرجا که می رفت
دخترش هم باهاش بود

*

اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفته بچه ها:
بابا چه مهربون بود

*

یه روز آفتابی
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه ها شد
دخترو جا گذاشتش

*
 
چه روزای سختی بود
اون روزای جدایی
چه سالهای بدی بود
ایام بی بابایی

*
چه لحظه سختی بود
اون لحظه رفتنش
ولی بدتر ازاون بود
لحظه برگشتنش

*

هنوز یادش نرفته
نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته بود
آوردنش به خونه

*

زهرا به او سلام کرد
بابا فقط نگاش کرد
ادای احترام کرد
بابا فقط نگاش کرد

*

خاک کفش بابا را
سرمه توچشاش کرد
بابا جونو بغل زد
بابا فقط نگاش کرد

*

زهرا براش زبون ریخت
دو صد دفعه صداش کرد
پیش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش کرد

*

اتل متل یه بابا
یه مرد بی ادعا
براش دل می سوزونن
تمامی بچه ها


*

زهرا به فکرباباست
بابا توفکر زهرا
گاهی به فکر دیروز
 گاهی به فکر فردا

*

یه روز می گفت که خیلی 
براش آروز داره
ولی حالا دخترش
زیرش ، لگن می ذاره

*

یه روز می گفت : دوست دارم
عروسیتو ببینم
ولی حالا دخترش
می گه به پات می شینم

*

می گفت : برات بهترین
عروسی رو می گیرم
ولی حالا می شنوه
 تا خوب نشی نمی رم

*

وقت غذا که میشه
 سرنگ را بر می داره
یک زرده تخم مرغ
توی سرنگ می ذاره

*

گوشه ی لپ بابا
سرنگ رو می فشاره
برای اشک چشمش
هی بهونه میاره 

*

عضه نخوره بابا جون
اشکم مال پیازه
بابا با چشماش میگه :
خدا برات بسازه

*

هر شب وقتی بابا رو
 می خوابونه توی جاش
با کلی اندوه و غم 
می ره سرکتاباش

*

" حافظ" رو برمی داره
راه گلوش می گیره
قسم می دهد حافظو
" خواجه ! " بابام نمیره

*

دو چشمشو می بنده
خدا خدا  می کنه
با آهی از ته دل
حافظو وا می کنه

*

فال و شاهد و فالو
به یک نظر می بینه
نمی خونه ، چرا که
هر شب جواب همینه

*

اون شب که از خستگی
گرسنه خوابیده بود
نیمه شب  ، چه خواب
قشنگی رو دیده بود

*

تو خواب دیدش تو یک باغ
تو یک باغ پر از گل
پر از گل و شقایق
میون رودی بزرگ

*

نشسته بود تو قایق
یه خرده اون طرف تر
میان دشت و صحرا
جایی از اینجا بهتر ...

*

بابا سوار اسبه
مگه میشه محاله ...
 بابا به آسمون رفت
تا پشت یک در رسید....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:43  توسط ابراهیم شیشه گر  | 

 

الو الو کربلا

دويدم و دويدم
سر کوچه رسيدم
بند دلم پاره شد
از اون چيزي که ديدم

بابا ميون کوچه
افتاده بود رو زمين
مامان هوار مي‌زد
شوهرمو بگيرين

مامان با شيون و داد
مي‌زد توي صورتش
قسم مي‌داد بابا رو
به فاطمه به جدش

تو رو خدا مرتضي
زشته ميون کوچه
بچه داره مي‌بينه
تو رو به جون بچه

بابا رو دوره کردن
بچه‌هاي محله
بابا يهو دويدو
زد تو ديوار با کله

هي تند و تند سرشو
بابا مي‌زد به ديوار
قسم مي‌داد حاجي‌و
حاجي گوشي‌و بردار

نعره‌هاي بابا جون
يه هو پيچيد تو گوشم
الو الو کربلا
جواب بده به گوشم

مامان دويدو از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گريه مي‌گفت
کشتند بچه‌هارو

بعد مامان‌و هولش داد
خودش خوابيد رو زمين
گفت که: مواظب باشيد
خمپاره زد بخوابيد

الو الو کربلا
کمک مي‌خوام
حاجي جون
بچه‌ها قيچي شدن

تو سينه و سرش زد
هي سرشو تکون داد
رو به تماشاچيا
چشماشو بست و جون داد

بعضي تماشا کردن
بعضي فقط خنديدن
اونايي که از بابا
فقط امروزو ديدن

جلو بابا دويدم
بالا سرش رسيدم
از درد غربتِ اون
هي به خودم پيچيدم

درد غربت بابا
نشونه‌هاي درده
درد غربت بابا
غنيمت از نبرده

شرافت و خون و دل
نشونه‌هاي مرده
اي اونايي که هنوز
داريد بهش مي‌خنديد

براي خنده‌هاتون
دردشو مي‌پسنديد
امروزشو نبينيد
بابام يه قهرمونه

يه روز به هم مي‌رسيم
بازي داره زمونه
موج بابا کليده
قفل دره بهشته

يه روز پشيمون مي‌شيد
که ديگه خيلي ديره
گريه‌هاي مادرم
يقتونو مي‌گيره

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:26  توسط ابراهیم شیشه گر  | 

بابام شده نردبون ؟

اتل‌ متل‌ توتوله
چشم‌ تو چشم‌ گلوله
اگر پاهات‌ نلرزيد
نترسيدي‌ قبوله

ديدم‌ كه‌ يك‌ بسيجي
نلرزيد اصلاً پاهاش
جلو گلوله‌ وايستاد
زُل‌ زده‌ بود تو چشاش

گلوله‌ هم‌ اومد و
از دو چشم‌ مردونه
گذشت‌ و يك‌ بوسه‌ زد
بوسه‌اي‌ عاشقونه

عاشقي‌ يعني‌ اينكه
چشمهايي‌ كه‌ تا ديروز
هزار تا مشتري‌ داشت
چندش‌ مياره‌ امروز

اما غمي‌ نداره
چون‌ عاشق‌ خداشه
بجاي‌ مردم‌ خدا
مشتري‌ چشماشه

يه‌ شب‌ كنار سنگر
زير سقف‌ آسمون
مياي‌ پيش‌ رفيقت
تو اون‌ گلوله‌ بارون

با اينكه‌ زخمي‌ شده
برات‌ خالي‌ مي‌بنده
ميگه‌ من‌ كه‌ چيزيم‌ نيست
درد ميكشه‌ مي‌خنده

چفيه‌ رو ور ميداري
زخم‌ اونو مي‌بندي
با چشماي‌ پر از اشك
تو هم‌ به‌ اون‌ مي‌خندي

انگاري‌ كه‌ ميدوني
ديگه‌ داره‌ مي‌پّره
دلت‌ ميگه‌ كه‌ گلچين
داره‌ اونو مي‌بره

زُل‌ ميزني‌ تو چشماش
با سوز و آه‌ و با شرم
بهش‌ ميگي‌ داداش‌ جون
فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم

ميزني‌ زير گريه
اونم‌ تو آغوشته
تو حلقه‌ دستاته
سرش‌ روي‌ دوشته

چون‌ اجل‌ معلق
يه‌ دفعه‌ يك‌ خمپاره
هزار تا بذر تركش
توي‌ تنش‌ ميكاره

يهو جلو چشماتو
شره‌ خون‌ مي‌ گيره
برادر صيغه‌ايت
توبغلت‌ ميميره

هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري
يواش‌ يواش‌ و كم‌كم
راوي‌ يك‌ خبرشي
يك‌ خبر پراز غم


هيچ‌ مي‌دوني‌ چه‌ جوري
يواش‌ يواش‌ و كم‌كم
راوي‌ يك‌ خبرشي
يك‌ خبر پراز غم

به‌ همسفر رفقيت
كه‌ صاحب‌ پسر شد
بري‌ بگي‌ كه‌ بچه
يتيم‌ و بي‌پدر شد

اول‌ ميگي‌ نترسين
پاهاش‌ گلوله‌ خورده
افتاده‌ بيمارستان
زخمي‌ شده‌، نمرده

زُل‌ ميزنه‌ تو چشمات
قلبتو مي‌سوزونه
يتيمي‌ بچه‌ شو
از تو چشات‌ ميخونه

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو
لحظة‌ تحويل‌ سال
رفته‌ بوديم‌ تو سنگر
رفته‌ بوديم‌ عشق‌ و حال

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغي
همه‌ چشارو بستم
دستهاتوي‌ دست‌ هم
دورسفره‌ نشستيم

مقلب‌ القوب‌ رو
با همديگر مي‌خونديم
زوركي‌ نقل‌ ونبات
تو كام‌ هم‌ چپونديم

همديگر و بوسيديم
قربون‌ هم‌ ميرفتيم
بعدش‌ برا همديگر
جشن‌ پتو گرفتيم

علي‌ بود و عقيلي
من‌ بودم‌ و مرتضي
سيد بود و اباالفضل
اميرحسين‌ و رضا

حالا ازاون‌ بچه‌ ها
فقط‌ مرتضي‌ مونده
همونكه‌ گازخردل
صورتشو سوزونده

آهاي‌ آهاي‌ بچه‌ ها
مگه‌ قرار نذاشتيم
هميشه‌ با هم‌ باشيم
نداشتيما، نداشتيم

بياين‌ برا مرتضي
كه‌ شيميايي‌ شده
جشن‌ پتو بگيريم
خيلي‌ هوايي‌ شده

مي‌سوزه‌ و مي‌خنده
خيلي‌ خيلي‌ آرومه
به‌ من‌ ميگه‌ داداش‌ جون
كار منم تمومه

مرتضي‌ منم‌ ببر
يا نرو، پيشم‌ بمون
ميزنه‌ تو صورتش
داد ميزنم‌ مامان‌ جون


مامان‌ مياد ودست
بابا جون‌ و ميگيره
بابام‌ با اين‌ خاطرات
روزي‌ يه‌ بار ميميره

فقط‌ خاطره‌ نيست‌ كه
قلب‌ اونو سوزونده
مصلحت‌ بعضي‌ها
پشت‌ اونو شكونده

برا بعضي‌ آدما
بنده‌هاي‌ آب‌ و نون
قبول‌ كنين‌ به‌ خدا
بابام‌ شده‌ نردبون

همونايی كه راه
 دزدی رو خوب می دونن
 ما خون داديم و اون ها
 عين زالو می مونن

 دشمنای انقلاب
 ترسوهای بی پدر
 آهای غنيمت خورا
 بپا بابا ، يواش تر

 ای كه به اين انقلاب
 چسبيدی عين كنه
 خط و نشون می كشی
 النگوهات نشكنه

 فكرنكنی علی رو
 ماها تنها می ذاريم
 مااهل كوفه نيستيم
 دخلتونو مياريم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 20:11  توسط ابراهیم شیشه گر  | 

 

وقت تنگ است هلاهل از زمين جوشيده ست   

شامگه نيست زمين رخت عزا پوشيده ست

 

پنجه مرگ چه بي رحم و گريبانگير است                                                

آه اي قوم  بجنبيد ، كه فردا دير است                                                   

 

فصل طف آمد و ما تشنه و خصم آسودست  

تشنگي را بگذاريد فرات آلودست

 

آب آغشته به ننگ است ، مبادا بخوريد                                                 

سهم لب ها همه سنگ است مبادا بخورید                                                  

 

هر نفس راوي مرگ است برون مي ريزد  

از بزاق دهن مرگ جنون مي ريزد    

 

شاخه ها چوبه دارند در اين مرگ آباد                                                    

خانه ها مأمن مارند در اين مرگ آباد                                                   

 

وقت تنگ است ،‌مخسبيد ز جا برخيزيد

گاه جنگ است ، مخسبيد ز جا برخيزيد

 

قصد ما در اين جاده فرسودن هاست                                                   

تن ما زخمي از دشنه آسودن هاست                                                   

 

واي اگر در كمر جاده عمارت سازيم      

يا كه لنگر همه در بحر فنا اندازيم

 

دفتر آبی اولین دفتر شعر ابوالفضل (بهزاد ) سپهر بود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 20:9  توسط ابراهیم شیشه گر  | 

***اتل متل راحله***

اتل متل راحله 
اخموي بي حوصله
مامان چرا گفت بگير
از پدرت فاصله
                     دلش هزار تا راه رفت
                     بابا خسته ي کاره؟
                     مامان چرا اينو گفت؟
                     بابا دوستش نداره؟

بايد اينو بپرسه
اگه خسته ي کاره
پس چرا بعضي وقتا
تا نيمه شب بيداره؟

                     نشونه ي بيداريش
                     سرفه هاي بلنده
                     شش ماه پيش تا حالا
                     بغض مي کنه؛ مي خنده

شايد اونو نمي خواد
اگه دوستش نداره
پس چرا روي تختش
عکس اونو مي ذاره؟

                     با چشماي مريضش
                     عکسو نگا ميکنه
                     قربون قدش مي ره
                     بابا؛بابا مي کنه

با دست پر تاولش
البومي رو که داره
از کنار پنجره
ور مي داره مياره

                     با ديده ي پر از اشک
                     البمو وا ميکنه
                     رفقاي جبهه رو
                     همش صدا مي کنه

البوم عکس بابا
پر از عکس دوستاشه
عکسي هم از راحله ست
تو بغل باباشه

                     با ديدن اون عکسا
                     زنده مي شه مي ميره
                     با ياد اون قديما
                     بابا زبون مي گيره

قربون اون موقع ها
قربون اون صفاتون
دست منم بگيرين
دلم تنگه براتون

                     از اون وقتي که بابا
                     دچار اين مرض شد
                     مامان چقدر پير شده
                     بابا چقدر عوض شد

مامان گفته تو نماز
واسه بابات دعا کن
دستاتو بالا ببر
تقاضاي شفا کن

                     ديشب توي نمازش
                     واسه ي باباش دعا کرد
                     دستاشو بالا برد و
                     تقاضاي شفا کرد

نماز چون تموم شد
دعا به اخر رسيد
صداي گريه هاي
مامان تو خونه پيچيد!

                     دخترکم کجايي؟
                     عمر بابات سر اومد
                     وقت يتيم داري و
                     غربت مادر اومد

دخترکم کجايي؟
بابات شفا گرفته
رفيقاشو ديدي و
ما رو گذاشته رفته

                     اي قصه؛ قصه؛ قصه
                     يه دستمال نشسته
                     خون سرفه ي بابا
                     رو اين پارچه نشسته
 
بعد شهادت اون
پارچه مال راحله ست
دختري که در پي
شکست يک فاصله ست

                    کنار اسم بابا
                     زائر کربلايي
                     يه چيز ديگم نوشتن
                     شهيد شيميايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 19:32  توسط ابراهیم شیشه گر  | 

 

شعر زیر از کتاب دفتر سرخ حرف های دل ابوالفضل سپهر

سپهر روشن ادبیات مقاومت بود و کلامش، بازتاب تابش ِ خورشیدِ منظومه ی مردانه زیستن:

به جبهه ها، رشادتم
به سالها اسارتم
خنده ی صبح و شامتان
حرامیان، حرامتان...

خانه ام افروخته شد
بام به کف دوخته شد
امنیت خانه ی تان
حرامیان، حرامتان

کشته ی صد پاره که شد؟
به خصم دون چاره که شد؟
دوامتان، دوامتان
حرامیان، حرامتان

برف من و بام شما
درد من و دام شما
وسعت بام و دامتان
حرامیان، حرامتان

خنده به اشک مادرم
نمک به زخم همسرم
مادرتان، همسرتان
حرامیان، حرامتان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 19:30  توسط ابراهیم شیشه گر  | 

***اتل متل یه بابا***

اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداکار
      
                 اتل متل بچه ها
                 که اونها رو دوست دارن
                 اخه غیر اون دو تا
                 هیچ کسی رو ندارن

مامان بابا رو می خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه

                  وقتی که از درد سر
                  دست می ذاره رو گیجگاش
                  اون بابای مهربون
                  فحش میده به بچه هاش

همون وقتی که هر چی
جلوش باشه میشکنه
همون وقتی که هر کی
پیشش باشه میزنه

                  غیر خدا و مادر
                  هیچ کسی رو نداره
                  اون وقتی که بابا جون
                  موجی می شه دوباره

دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم

                  بابام میون کوچه
                  افتاده بود رو زمین
                  مامان هوا می زد که
                  شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد
می زد توی صورتش
قسم می داد بابا رو
به فاطمه(س)، به جدش

                  تو رو خدا مرتضی
                  زشته میون کوچه
                  بچه داره می بینه
                  تو رو به جون بچه

بابا رو دوره کردن
بچه های محله
بابا یهو دوید و
زد تو دیوار با کله

                  هی تند تند سرش رو
                  بابا می زد تو دیوار
                  قسم میداد حاجی رو
                  حاجی گوشی رو بردار

نعره های بابا جون
پیچید یهو تو گوشم
الو الو کربلا
جواب بده به گوشم

                  مامان دوید و از پشت
                  گرفت سر بابا رو
                  بابا با گریه می گفت
                  کشتند بچه ها رو

بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشید
خمپاره، زد، بخوابین

                  الو الو کربلا
                  پس نخودا چی شدن؟
                  کمک می خوایم حاجی جون
                  بچه ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا
چشماشو بست و جون داد!

                  بعضی تماشا کردن
                  بعضی فقط خندیدن
                  اونهایی که از بابام
                  فقط امروزو دیدن

سوی بابام دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم
 
                  درد غربت بابا
                  غنیمت از نبرده
                  شرافت و خون دل
                  نشونه های مرده

ای اونایی که امروز
دارین بهش می خندین
برای خنده هاتون
دردشو میپسندین
 
                  امروزشو نبینین
                  بابام یه قهرمونه
                  یه روز به هم می رسیم
                  بازی داره زمونه

موج بابام کلید
قفل در بهشته
درو کنه هر کسی
هر چیزی رو که کشته
 
                  یه روز پشیمون می شین
                  که دیگه خیلی دیره
                  گریه های مادرم
                  یقه تونو می گیره

بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دوغه
مرگ و معاد و عقبی
کی می گه که دروغه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 19:25  توسط ابراهیم شیشه گر  | 

اتل متل یه باغچه - زنده یاد ابوالفضل سپهر »
 
اتل‌ متل‌ يه‌ باغچه‌

يه‌ باغچة‌ پر از گل‌

پر از صداي‌ گنجشك‌

پر از صداي‌ بلبل‌

 

اتل‌ متل‌ يه‌ بابا

يه‌ باباي‌ مهربون‌

براسعيده‌ بابا

برا گلها باغبون‌

 

پيش‌ گلها نشسته‌

كنارش‌ هم‌ سعيده‌

بابا داره‌ به‌ دختر

باغبوني‌ يادميده‌

 

«به‌ اون‌ ميگن‌ نسترن‌

اين‌ نهال‌ اناره‌

خيلي‌ مواظبش‌ باش‌

تا كه‌ ثمر بياره‌

 

اينكه‌ بيخ‌ ديواره‌

اسمش‌ درخت‌ تاكه‌

اينم‌ كود گياهي‌

براقوّت‌ خاكه‌

 

به‌ اون‌ ميگن‌ گل‌ سرخ‌

به‌ اين‌ ميگن‌ گل‌ ياس‌

همون‌ كه‌ زيباترين‌

گل‌ باغچه‌ باباس‌

 

بعداً كنار ياسَم‌

يك‌ گل‌ خوشگل‌ بكار

حالا باغ‌ و آب‌ مي‌ديم‌

شيلنگ‌ آب‌ رو بيار»

 

سعيده‌ با خنده‌ گفت‌:

چه‌ باغچه‌ قشنگي‌

بابا پيش‌ خودش‌ گفت‌:

چه‌ دختر زرنگي‌

 

وقتي‌ تو باغبوني‌

دختر عين‌ بابا شد

جنگ‌ شد و بابا جونش‌

راهي‌ جبهه‌ها شد

 

سعيده‌ با خودش‌ گفت‌:

حالا براي‌ گلها

منم‌ كه‌ باغبونم‌

منم‌ به‌ جاي‌ بابا

 

حياط‌ُ جارو مي‌كرد

باغ‌ گل‌ُ آب‌ ميداد

به‌ اين‌ اميد كه‌ روزي‌

بابا به‌ خونه‌ مي‌آد

 

سالها گذشت‌ از اون‌ روز

ولي‌ بابا نيومد

يه‌ روز بلند شد از خواب‌

باغچه‌ رو ديد و جيغ‌ زد

 

چرا باغچه‌ بابا

يكدفعه‌ افسرده‌ شد

گلهاي‌ ناز باغچه‌

يك‌ شبه‌ پژمرده‌ شد

 

روزها و هفته‌ ها

از پي‌ هم‌ مي‌رسيد

ولي‌ باغچه‌ بابا

رنگ‌ شادي‌ رو نديد

 

يه‌ روز آفتابي‌

وفتي‌ بلند شد از خواب‌

رفت‌ به‌ كنار باغچه‌

رو شو بشوره‌ با آب‌

 

با اينكه‌ از اون‌ گلها

نبود هيچي‌ نشونه‌

بوي‌ ياس‌ و گل‌ سرخ‌

پيچيده‌ بود تو خونه‌

 

يهو دلش‌ شور افتاد

زنگ‌ خونه‌ صدا كرد

مادرش‌ از تو اتاق‌

دويدُ در رو واكرد

 

پشت‌ در خونشون‌

مرد غريبه‌اي‌ ديد

بعدش‌ صداي‌ جيغ‌ِ

مامان‌ جونش‌ رو شنيد

 

«بيا بيا دخترم‌

بايد شيريني‌ بديم‌

بابات‌ اومد از سفر

بريم‌ خوش‌ آمد بگيم‌»

 

بيرون‌ دويد از خونه‌

اما بابا رو نديد

ولي‌ بوي‌ گل‌ ياس‌

با گل‌ سرخ‌ُ شنيد

 

چشمها رو بر هم‌ گذاشت‌

بو كشيد و بو كشيد

ردّ بو رو گرفت‌ُ

به‌ دنبال‌ گل‌ دويد

 

رسيدش‌ به‌ جائيكه‌

مست‌ بوي‌ گل‌ شدش‌

كنار جسم‌ سختي‌

گيج‌ شدُ افتادش‌

 

وقتي‌ چشمها رو واكرد

عكس‌ بابا جون‌ رو ديد

نفهميدش‌ چطور شد

روي‌ عكس‌ اون‌ پريد

 

انگاري‌ كه‌ زير عكس‌

يه‌ جعبه‌ از جنس‌ چوب‌

گذاشتن‌ و توي‌ اون‌

پُره‌ ز گلهاي‌ خوب‌

 

دلش‌ به‌ تاپ‌ تاپ‌ افتاد

خيلي‌ تند و خيلي‌ زود

در جعبه‌ رو واكرد

بابا توي‌ جعبه‌ بود

 

مات‌ شد و خيره‌ شد

يواشي‌ گفت‌: «بابا جون‌

چشمها تو واكن‌ بابا

پژمرده‌اي‌ باغبون‌»

 

ديدش‌ كه‌ از سينة‌

بابا عطر ياس‌ مي‌آد

دست‌ و پاي‌ لِه‌ شده‌ اش‌

بوي‌ گل‌ سرخ‌ ميداد

 

شايد همون‌ وقتيكه‌

تير توي‌ سينه‌اش‌ خورد

ياس‌ سفيد تو باغچه‌

افسرده‌ گشت‌ و پژمرد

 

شايد وقتيكه‌ تانكها

رفتند رو پا و دستش‌

گل‌ سرخ‌ تو باغچه‌

پرپر شد و شكستش‌

 

جيغ‌ زد و ناله‌ زد

كنار باباجون‌ داد

بابا جونو صدا زد

جنازه‌ رو تكون‌ داد

 

«بابا بيا و ببين‌

ياس‌ تو پژمرده‌ شد

گل‌ سرخ‌ تو باغچه‌

شكست‌ و افسرده‌ شد

 

يهو صدايي‌ شنيد:

«دختركم‌ سعيده‌

بابا قبل‌ شهادت‌

حرف‌ تو رو شنيده‌

 

ناله‌ نكن‌ دخترم‌

گريه‌ و زاري‌ بسه‌

اينو بگير عزيزم‌

بذر گل‌ نرگِسه‌

 

تو نامه‌ آخرش‌

برات‌ نوشته‌ بابا

اينو بكار تو باغچه‌

جاي‌ تموم‌ گلها»

 

بذر گل‌ نرگس‌ُ

محكم‌ گرفت‌ تو دستش‌

با گريه‌ و با ناله‌

بسوي‌ باغچه‌ رفتش‌

 

با صد هزاران‌ اميد

كه‌ توي‌ سينه‌اش‌ داشت‌

بذر گل‌ نرگس‌ُ

بردُ توي‌ باغچه‌ كاشت‌

 

روزها مي‌شست‌ كنارش‌

گريه‌ مي‌كرد پاي‌ اون‌

زبون‌ گرفته‌ وهي‌

صدا مي‌زد: «بابا جون‌»

 

تا اينكه‌ توي‌ باغچه‌

جاي‌ تموم‌ گلها

يك‌ گل‌ نرگس‌ اومد

يك‌ گل‌ ناز و زيبا

 

حالا توي‌ اين‌ خونه‌

يگ‌ گل‌ نرگس‌ هستش‌

هرچي‌ گل‌ پرپره‌

فداي‌ چشم‌ مستش‌

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 19:24  توسط ابراهیم شیشه گر  |