به قول خود سپهر، شاعر اين اشعار، افراد ديگرى بودند و او فقط قافيه‏ها را جابه‏جا مى‏كرد.
بهار 83، نفس‏هاى آخرش را مى‏كشيد كه با سپهر و چند تا از بچه‏ها رفتيم اصفهان، منزل شهيد همت. از قضا، مهمان عزيزى هم داشتند؛ يك برادر جانباز با خانواده‏اش، مهمان خانواده شهيد همت بودند. همين كه وارد منزل شديم، سپهر رو به من كرد گفت: «اين جا چه با حاله! آدم احساس سبكى مى‏كنه».
لحظاتى بعد كه همه نشستند، به ابوالفضل اشاره كردم و
گفتم: يكى از شعرهايت را بخوان؛ او هم شروع كرد و خواند. اسم شعر قصه ازدواج بود. صد بيت از اين اشعار را با همان احساس داغ و بغض هميشگى‏اش خواند؛ طورى كه اشك را مهمان چشم همه حضار كرد...
همين كه راه افتاديم، حسين گفت: «آدم اصفهان بيايد و شهرضا نرود؟ آقا جان! الاّ و بالله، نمازمان را بايد كنار مزار شهيد همت بخوانيم».
گفتم: «بابا اين جا تا شهرضا 75 كيلومتر فاصله است. ما هم بايد از اين جا برويم دوكوهه. باشد براى دفعه بعد».
سپهر كه تا اين لحظه ساكت بود، برگشت و گفت: «اگر مى‏رفتيم شهرضا خيلى خيلى خوب بود».
گفتم: مى‏رويم شهرضا.
بين راه از سپهر پرسيدم: «شعرى كه خونه حاجى خواندى، از قبل انتخاب شده بود»؟ گفت: «نه همين طور كه دفتر را باز كردم، اين شعر آمد؛ من هم آن را خواندم».
دقايقى از اذان مغرب گذشته بود كه رسيديم شهرضا. يك‏راست رفتيم سر مزار شهيد همت. سپهر، آن جا نماز باحالى خواند و بعد آغوش باز كرد و سنگ مزار حاجى را مثل جان شيرين در بغل گرفت.
همان جا كنار مزار همت، بساط شاممان را پهن كرديم. در حين شام خوردن، سپهر گفت: «من تصميمم را گرفتم».
گفتم: چه تصميمى؟
گفت: چاپ مجموعه شعرهايم!
***
كتاب «دفتر آبى» مجموعه‏اى از منظومه‏هاى «اتل متل» مرحوم سپهر است كه از سال 77 و در اثر نشست و برخاست با ايثارگران و خانواده‏هاى شهدا و جانبازان و با مشاهده غفلت‏ها و كاستى‏هاى بى‏شمارى كه در حفظ دستاوردهاى شهدا و فرهنگ ايثار و شهادت وجود داشت، شروع به سرودن آنها كرد. در ضمن، چند غزل از نويسنده نيز در پايان كتاب آمده است.

پس از ان مجموعه ی کاملتری تحت عنوان دفتر سرخ به همراه عکسهای و خاطره هایی از این شاعر به چاپ رسید